کفـــاره ی کـــدام گناهـــم بـــودی ……..؟!

چـــه طولانـــی میشـــود ایـــن روزهـــا … ایـــن نقطـــه چیـــن هـــای تـــا بـــه خـــدا … هـــرقطـــره انگـــار کفـــاره ی یـــک گنـــاه اســـت ! چـــه سیلابـــی بـــه راه انداختـــه ام … راستـــی … تــــــو … کفـــاره ی کـــدام گناهـــم بـــودی ……..؟! ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

مدفن درد…

گودالی می کنم…… درد هایم را در ان دفن می کنم…… زخم هایم فریاد می زنند …ازادم کنید … … نمی دانم زیر خاک هم می ترسم….. ادمها با صداهایشان له م می کنند …. دردهایم رسوا می کنند زیر خاک …. گوش هایم فریاد می زنند … رهایم کن … زیر خاک هم صدای پچ پچ ها ازارم می دهد … نمی دانم زخم هایم ….درد هایم …..شکست هایم را کجا دفن کنم….. که صداها ازارشان ندهد …. نمی دانم در زمین ارامشی هست…….. سکوتی حکم فرماست…. زخم زبان ها خسته نیستند ….. نمی دانم … در بیابانی رها میکنم … باز هم میترسند ….. فریاد میزنند …. ما را رها نکن …. اینجا وجدانها هم دگر سیر نیستند …… حمله می کنند … نمی دانم …. وجدان ها هم دگر حمله می کنند …. شاید اینجا جزیزه ادمخوارهاست….. دیگر … هر کس از درش وارد می شود … حمله می کند ادمخوارها دگر به شهر ما حمله کرده اند ….. گرسنه ها دگر اینجا فراوان است…. به جزیره ادمخوارها خوش امدید ….. وجدان ها هم تشنه اند...

ادامه مطلب

فقط امشب…

شانه هایت را میخواهم ..اعتراض وارد نیست …… امشب اغوشت را میخواهم ….فردا ترکم کن … لبهایت را غرق بوسه میکنم ……فردا دلم را ترک کن… امشب کنارم باش……فردا حرفایت را در گوشم فریاد بزن… امشب خیانت هایت را پنهان کن …….. اگرخنجری داری امشب جایی دفن کن … گرمی اغوشت را امشب برایم فراهم کن… میدانم فردا که چشمانم را باز کردم ….. نقاب هایت …خنجرهایت ……خیانت هایت را جا گذاشته ای… چشمانم را میبندم …. تا دگر اغوش ممنوعه ای را نخواهم…… بر روی تخت یادگاری مینویسم….. اینجا دگر ممنوعه شده است سالهاست…….. این تخت ….سالهاست …هم اغوش …خنجرها و نقاب هایست…… چهار گوشه این تخت را حصاری بکشید …… اینجا سالهاست کسی با خنجره و نقابها هم اغوش است   ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

کاش تو …

شب بود و ماه بود و خیابان و ….کاش تو باران و عطر چایی و ایوان و ….کاش تو پاییز بود و عاشقی  و شعر های من بوی دو سیب و قل قل قلیان و….کاش تو رنگ سفید مهره ی شطرنج دست من اسب و رخ و پیاده ی میدان و….کاش تو کارم شده ورق زدن خاطرات دور اشکی که میچکد سر مژگان و….کاش تو دست و نوازش و گره ی باز روسری چشم و نگاه و خال زنخدان و….کاش تو دامن هزار چین و غزل خوان و دلبری بزم شراب و موی پریشان و….کاش تو باران ببار، بغض مرا تازه تر بکن این جا ،ز دوریت همه گریان و….کاش تو صدبیت…نه…هزار غزل…نه، که شعرمن حجمش شده برابر دیوان و….کاش تو دارد نسیم مشت به در میزند و من در فکر آن که آمده مهمان و….کاش تو نویسنده : بی نام  ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

من یک معذرت خواهی به تو بدهکارم!

من یک معذرت خواهی به تو بدهکارم! برای تمام نداشته ها و نا بلدی هایم… راستش باید من را ببخشی که بلد نیستم مثل معشوقه های امروزی باشم… بلد نیستم که کدام رنگ را با کدام رنگ دیگر میتوان ست کرد یا کدام آرایشگاه تهران، کار شینیون و رنگ موهایش بهتر از بقیه است! من را ببخش اگر آدرس باشگاه های تناسب اندام را بلد نیستم یا دستم به پختن بیف استراگنف با سس فلان نمی رود. من را ببخش اگر که مارک های معروف را نمیشناسم یا بلد نیستم فلان کراوات با آن کت و شلوار تناسب دارد. ببخش اگر که اهل شکلاتهای خارجی نیستم یا برای صبحانه ها نوتلا نمی خورم… ببخش اگر که خواننده های خارجی را نمیشناسم یا بلد نیستم با آهنگ خاصی تانگو برقصم! من را ببخش! اما راستش را بخواهی من بلدم کتابخانه ات را با عشق مرتب کنم. یا بلدم که مانتو و روسری ها و تمام مایحتاجم را از حراجی ها بخرم و با خودم شرط کنم که تمامشان یا رنگی باشند یا گل گلی… ببخش اگر که به جای بیف...

ادامه مطلب

دریغ

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده تو این تنهایی تلخ من و یک عالمه یاد نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد کسی ک ه عاشقانه به عشقش پشت پا زد برای بودن من به خود رنگ فنا زد چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن برای اون که سایه س همیشه رو سر من کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد منو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد بدادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش به دادم برس ای اشک ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

آی عشق

عشق به شکل پرواز پرنده س عشق ، خواب یه آهوی رمنده س من ، زائری تشنه ، زیر باران عشق ، چشمه آبی اما کشنده س من ، می میرم از این آب مسموم اما اونکه مرده از عشق ، تا قیامت ، هر لحظه زنده س من ، می میرم از این آب مسموم مرگ عاشق عین بودن ،اوج پرواز یه پرنده س تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار صدا کن اسممو از عمق شب از نقب دیوار برای زنده بودن ، دلیل آخرینم باش منم من بذر فریاد ، خاک خوب سرزمینم باش طلوع صادق عصیان من ، بیداری ام باش عشق ، گذشتن از مرز وجوده مرگ ، آغاز راه قصه بوده من ، راهی شدم نگو که زوده اون کسی که سر سپرده مثل ما عاشق نبوده ن راهی شدم نگو که زوده اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

کی گفته هوای بارونی … هوای دو نفرست ؟؟؟

کی گفته هوای بارونی … هوای دو نفرست ؟؟؟ وقتی بارون میاد باید یه دل تنها داشته باشی یه خیابون خالی و یه جاده دراز قدم بزنی خیسِ خیس بشی … آره ” بارون ” واسه آدمای تنهاست روزهای بارونی رو خیلی دوست دارم چون معلوم نمیشه منتظر تاکسی هستی یا آواره ی خیابونا بخار توی هوا مال سرماست یا دود سیگار… روی گونه هات اشکه یا دونه های بارون…! به سلامتی همه کسایی که تنهان میدونی چرا بارون از پشت شیشه قشنگ تره چون بدون اینکه خیس بشی احساسش میکنی ، مثل دیدن گریه کسی که خیلی دوستش داری ، همینطوره مگه نه داره بارون میاد… خیلیا بهش میگن بارون ولی من بهش میگم عشق بازی آسمون ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

انتظار…

هنگام تنهایی خوشحال هستم. هوا خنک است. آسمان از لکّه‌های ابر و چند قطره باران زخم خورده است. انبوه شاخه‌های درخت «ساسافراس» در برابرم از سرخی برگها سنگین شده است. هنگامی که به پلکان خانه می‌‌رسم با فریادهای شادمانه کودکانم مواجه می‌‌شوم و قلبم لبریز از اندوه می‌‌شود. من خرد شده‌ام. آیا فرزندانم را به اندازه برگهایی که فرو می‌‌افتند دوست ندارم یا لازمه پیر شدن ابله شدن است؟ گویی در اندوه غرق شده‌ام. راستی چه می‌‌خواستم به آن زن بگویم هنگامی که باید آن اتفاق رخ می‌‌داد همانطور که اکنون رخ داده است.   ویلیام کارلوس ویلیامز ترجمه: کسرا عنقایی ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

فقر بهتر است یا عطر …

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟” قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”.  از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.  نوشته بودند که “فقر” خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. ” عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”.  انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود.  نوشته بود “عطر حس هایی را در آدم بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است”…! رویای تبت ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

دل تنگی …

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﯿﻪ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺴﮑﻮ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ‌ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﺷﺎﯾﺪ ﺳﺎﻗﺪﻭﺷﯽ ﻣﺴﺖ، ﺍﺯ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﮔﺲ ﻋﻄﺮﯼ ﺩﻻﻭﯾﺰ، ﮐﻤﯽ ﻫﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﺑﺎﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﻏﺰﻝ ﻫﺎﯼ ﺣﺎﻓﻆ ﺑﺪﺳﺘﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺎﻟﯽ ﺳﺮﺥ ﺷﻌﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻨﯿﻢ … ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ  ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺷﺪ ! ﺑﺮ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﺳﺮﺥ ﻫﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺳﺮ ﺑﺮ ﮔﯿﻮﺗﯿﻦ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ؟ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺷﺪ ! ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﮐﻠﯿﺴﺎﯼ ﺳﻦ ﭘﺘﺮﺯﺑﻮﺭﮒ ﻫﺮ ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﺷﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺳﻘﺎﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﻠﻤﺎﻥ ﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺎﺳﺘﯽ ﻧﺬﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ  ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺮﺳﯿﻢ ﯾﺎ ﻧﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﻧﺸﻮﺩ نویسنده : بی نام  ||||| 2 I Like It!...

ادامه مطلب

بگذار عاشقانه بگویم…

بگذار عاشقانه بگویم بگذار بعد از این تنها پیشانی تو را بسرایم! حرفی است عامیانه که می گویند : « تقدیر هر کسی را از پیش ، روی لوح جبینش نوشته اند. » بگذار عامیانه بیندیشیم! پیشانی تو شاهد این راز است بر روی آن خطوط موازی زخم تو نکته ای است که باید خواند در امتداد پرواز زخم تو مثل نقطه ی آغاز است بگذار عاشقانه بگویم! بر صفحه ی جبین تو آن نقطه آن خطوط موازی است گه سرنوشت قوم مرا شکل می دهد پیشانی تو تفسیر لوح محفوظ پیشانی تو سوره ی نور است این راز سر به مهر قدیمی از دستبرد حادثه دور است! بگذار بعد از این تنها پیشانی تو را بسرایم! ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

سلول بی مرز

  غربت یه دیواره بین تو و دستام یک فاجعست وقتی تنها تو رو می خوام غربت یه تعبیره از خواب یک غفلت تصویری از یک کوچ در آخرین قسمت وقتی ازم دوری از سایه می ترسم حتی من اینجا از همسایه می ترسم غربت برای من مثل یه تعلیقه یک راه طولانی روی لب تیغه این حس آزادی اینجا نمیرزه زندون بی دیوار سلول بی مرزه این حس آزادی اینجا نمیرزه زندون بی دیوار سلول بی مرزه وقتی ازم دوری شب نقطه چین میشه دیوار این خونه دیوار چین میشه وقتی ازم دوری از زندگی سیرم دنیا رو با قلبت اندازه می گیرم این حس آزادی اینجا نمیرزه زندون بی دیوار سلول بی مرزه غربت یه دیواره بین تو و دستام یک فاجعست وقتی تنها تو رو می خوام غربت یه تعبیره از خواب یک غفلت تصویری از یک کوچ در آخرین قسمت وقتی ازم دوری از سایه می ترسم حتی من اینجا از همسایه می ترسم غربت برای من مثل یه تعلیقه یک راه طولانی روی لب تیغه این حس آزادی اینجا نمیرزه زندون بی دیوار سلول...

ادامه مطلب

تو همونی که صدام کرد…

به اندازه‌ی تو کسی نیست.. که بتونه غممو کم کنه بدونه یه وقتایی لازمه.. که تنهام بذاره و ترکم کنه کسی نیست مثل تو با صداش.. بخوابم و رو ابرا بیدار شم همیشه بلد باشه چیزی بگه که.. تو اوج دلتنگی خوشحال شم تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد به اندازه ی تو کسی نیست.. که دستام به دستاش عادت کنن یه جوری کنارم نشستی همه.. به آرامش من حسادت کنن کسی نیست مثل تو با صداش.. بخوابم و رو ابرا بیدار شم همیشه بلد باشه چیزی بگه که.. تو اوج دلتنگی خوشحال شم تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد   مونا برزویی ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب

بیابان را….

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است چراغ قریه پنهان است موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته از هر بند بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر سگان قریه خاموشند در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه در درگاه می بیند به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است… با خود فکر می کردم که مه، گر همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند بیابان را سراسر مه گرفته است چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته از هر بند… احمد شاملو   ||||| 0 I Like It!...

ادامه مطلب
…

||||| 4 I Like It! |||||

آخرین نوشته ها